نسخه مجلس حضرت عباس (ع)

علی‌اکبر:
ای زمین کربلا تو حال اکبر را ببین
کودکان را تشنه لب اندر سر خاک ببین
آمده بابم حسین اندر زمین کربلا
دور او را لشگر بی حد و مر یکسر ببین

زینب:
(اختر برج دو عالم ای شه دنیا و دین
در زمین کربلا این ظلم بی‌پایان ببین
یک طرف باشد حسینم بی‌کس و بی‌اقربا
یک طرف احباب او را بی‌سروسامان ببین

عباس:
ای ولی حضرت خلاق رب‌العالمین
ای پناه بی‌کسان بی‌شمری اعدا ببین)
(یا علی چندان مسافت از نجف تا کوفه نیست)
سر برآر از قبر ما را بی‌سروسامان ببین
ما در این صحرا غریب، بت‌پرستان می‌کشند
انتقام نهروان از شاه مظلومان ببین

امام حسین:
«بیا نزد من ای زینب الم پرور»
که مطلبی به شما دارم اندر این محضر

زینب:
چه مطلب است بفرما تا روا سازم
حصول مطلبت از عین مدعا سازم

امام حسین:
کجاست نور دو چشمان حیدر صفدر
کجاست قوت جان حسین ایا خواهر
بمن بگو چه خبر داری از سلاله ناس
بگو به نزد من آید برادرم عباس

زینب:
چه زینبی شده‌ام هم قرین آه و نوا
فقان و آه ز درد و فراغ کرببلا
ای علمدار سپاه خسرو گردون و قار
در حضور سرور لب تشنگان پایی گذار

عباس:
اسلام ای در اذل شیرازه بند کاف و نون
بهر تعظیم تو خسم پشت سپهر نیلگون
السلام ای عرش دوش مصطفی ماوای تو
السلام ای آسمان هفتمین شد جای تو
السلام ای مهد جنبان‌ت جناب جبرئیل
چیست فرمانت بفرما تو به این عبد ذلیل

امام حسین:
علیک من بتو ای نور چشم اشرف ناس
یگانه گوهر بحر شجاعت ای عباس
عباس رشید من ایا نور دو چشمان
«برادر یکی مشک و برو جانب عدوان
بر گوی بر آن قوم حسین گفته شما را
کس آب نبندد به روی گبر و نصارا
آبی که بود مهریه حضرت زهرا»
از بهر چه بستید به روی عترت طاها

عباس:
بفرمان تو ای سرور به جان منت پذیرم من
بر آن روباه صفت‌ها چون غضنفر شیر گیرم من
نه پیچم سر من از فرمان نه اندیشم من از عدوان
اگرچه نیست هم رزمم هزاران رستم دستان
«به ابن سعد بگوئید ای خدا نشناس»
طلب نموده ترا پورمرتضی عباس

ابن‌سعد:
چه مطلب است ایانور چشم اشرف ناس
چه حالتست که می‌بینمت من ای عباس
به دوش مشک بر اندام خود نمود کفن
ترا خیال چه باشد بیان نما با من

حضرت عباس:
ایهاالقوم ظلم من نور چشم حیدرم
من علمدار حسین سقای فوج لشگرم
گر که خواهید از نژادم ای سپاه شامیان
منصب خود را یکایک بر شماها بشمرم
یاد دارید جنگ صفین ای گروه ظالمان
همره باب کبارم من همان نام آورم
باب من باشد علی آن شهسوار لافتی
آنکه بتها را بخاک افکند از طاق حرم
نام من عباس باشد ای گروه بد شمار
هر که شناسد من همان اژدر درم
آستین بالا زنم من گر کشم تیغ از غلاف
لشگرت را از مغارب تا مشارق می‌برم
چون کنم اذنم نداده شاه مظلومان حسین
اذن می‌دانم نداده خائف از آن سرورم
الغرض من از برای مشک آبی آمدم
ره دهیدم مشک آبی من برم سوی حرم

ابن سعد:
«ای قاصد سلطان شهیدان مطلب آب
این آب بود بهر شما گوهر نایاب»
«برگو به حسینت گو از این آب امید است»
امید در این مرحله بیعت به یزید است

عباس:
خوب تهدیدی نکردی ای لعین نشئتین
اذن جنگ گر داشتم از شاه مظلومان حسین
آب می‌بردم بضرب ذوالفقار حیدری
پاک می‌کردم ز میدانگاه خیل لشگری
اکنون برو که جان سلامت بری بدر
تا چرخ با من و تو چه سازد دم دیگر
(امان از خجالت مردم)
بی‌آب روم خیمه به طفلان چه بگویم
رفتم به لب آب و ندید آب گلویم
با مشک تهی و لب خشکیده چه حاصل
گویم چه جوابی به سکینه ز غم دل
ای برادر ابن سعد آن بوالفضول
گفت اگر بیعت کند سبط رسول
با یزید، آندم تواند نوشد آب
قطع می‌گردد سوال و هم جواب

امام حسین:
باشد محال بیعت او را کنم قبول
تسلیم ظلم کس نشود زاده رسول
گر پاره‌پاره جسم علی‌اکبرم شود
گر پایمال نعل فرس پیکرم شود
من صلح با یزید ستمگر نمی‌کنم
بیعت به آن پلید بد اختر نمی‌کنم
به دشت کربلا فردا بلائی می‌شود نازل
که من بسیار زین غم بر حریم خویش نالانم

عباس:
تو آن شاهی که داری صد سلیمان را به دربانی
چرا از دست اعدا اینقدر در آه و افغانی
تو جنب‌اله، تو باب‌اله، تو هستی قدرت یزدان
ترا دست یداللهی ز حق گردیده ارزانی
تو داری شش برادر با برادرزاده‌ای سرور
که هر یک در شجاعت ارث دارند از یداللهی
چه باشد آن بلا نامش بمن آقا بیان فرما
که از بیرحمی او بر حریم خود هراسانی

امام حسین:
آن بلا از کوفه نازل می‌شود بر این زمین
نام آن ملعون بی‌ایمان بود شمر لعین
به دشت کربلا فردا بلائی می‌شود نازل
که من بسیار زین غم بر حریم خویش نالانم
برو خواهر بیفکن بستر عباس را اکنون
که می‌باشد غنیمت جان خواهر امشبی اکنون

عباس:
بما ای آسمان تا چند کینه
چه می‌خواهی ز سلطان مدینه
برادرزاده‌های نازنینم
دلم خواهد شما را سیر بینم
برادرزاده‌ها دورم بیائید
چه پروانه به دور شمع آئید
حسین امشب دیگر یاور ندارد
به غیر از ما کسی دیگر ندارد
خیال یاری سلطان خوبان
مرا باشد بر سرای عزیزان
علی‌اکبر غزال مشک بویم
بیا بنشین عمو در روبرویم
من آن شیرم که از غزوه نترسم
ز دریاهای پر لشگر نترسم
ولی خوف من از بهر حسین است
دلم از بهر او در شور و شین است
روید در خیمه خود ای عزیزان
ببینم چیست تکلیف ای محبان
به امر شاه دین سلطان خوبان
روم در خواب من با چشم گریان

امام حسین:
خواهر زبان حاست هم دم بنال امشب
هر گفتگو که داری کن لفظ حال زینب

زینب:
امشب شب وداع‌ست فریاد از جدایی
دشمن پر نزاعست صد داد و از جدایی

امام حسین:
امشب دو دست عباس در زیر سر نهاده
فردا چه شاخ طوبا دست از تنش فتاده

زینب:
امشب حسین وضو ساخت از آب دیده تر
فردا کند تییم بی‌غسل و سدر و کافور

امام حسین:
امشب علی‌اکبر در بستر فراغت
فردا شود چه بسمل در بهر خون شناور

زینب:
امشب عروس قاسم در بستر فراغت
فردا ز خون قاسم بر دست و پا حنا بست

امام حسین:
خواهر امشب تو دل‌سوزی نما
بهر یارانم کفن‌دوزی نما
می‌روم در خواب ای حی کریم
قلت بسم‌الله الرحمن الرحیم

زینب:
هر کجا درد و غصه بسیار است
قسمت زینب دل افکار است
خانه‌ات آبادی چرخ کهن
خوش مقام و منصبی دادی بمن
خواستم با بخت پیروزی کنم
شد نصیبم تا کفن‌دوزی کنم
من کفن برم کفن دوزم کفن
بهر اندام جوانان من کفن
این کفن باید بلند از حد برید
بهر عباس علمدار رشید
این کفن از آن کفن کوچک‌تر است
زیب بالای علی‌اکبر است.
این کفن از فضل و این از جعفر است
این کفن از بهر قاسم بهتر است
این کفن برم به صد سوز و محن
بهر عبداله و فرزند حسن
این دو تا از بهر دلبندان خود
این کفن‌ها بهر فرزندان خود
خدایا بر مراد دل رسیدم
کفن از بهر طفلانم بریدم
در اینجا جای عبداله خالی‌ست
که تا بیند که زینب در چه حالیست
نگوئیدم دل زینب چه سنگ است
چه سازم بر حسینم کار تنگ است
نه فلک بنگر تو بر این نه کفن
این کفن‌ها را ببین اطراف من
زینب ز جای برخیزد درد دلی بیان کن
تنها نشین به کنجی بر حال خود فغان کن

عباس:
چرا نمی‌رود بخواب دو چشم اشکبار من
یقین که هست دخترم به چشم انتظار من
به سرکشی روم برون ببارم از دو دیده خون
بود یقین بخواب ناز حسین تاج‌دار من
برادر جان حسین قربان نامت
برادر نیستم هستم غلامت
زمانی در کنارت می‌نشینم
از آن ترسم دگر سیرت نبینم
هزاران شکرای جان برادر
که تو خوابیده‌ای راحت به بستر
ز بالینت روم من با دل زار
مبادا سازمت از خواب بیدار
ای خواهر دل فکار زینب
محنت کش روزگار زینب
از بعد حسین شوی تو خواهر
آواره به هر دیار زینب
از اول کودکی شدی تو
با محنت و غم دچار زینب
در دهر مصیبت عظیمی
دیدی و شدی دچار زینب
اول غم جد و باب و مادر
دیدی تو به روزگار زینب
وانگه جگر حسن بدیدی
در طشت عقیق‌وار زینب
از دیده مریز اشک امشب
عباس نشسته در کنارت
یادآر که در مدینه بودند
عباس و حسین نقاب‌دارت
بنمود قرق علی‌اکبر
قاسم ز وفا رکاب‌دارت
ای وای که وقت شام رفتن
یک تن نبود معین و یارت
کن صبر تو در همه مصایب
قربان دو چشم اشک‌بارت
(آی امیدم علی جان رشیدم علی‌جان)
علی فدای کاکلت فدای عطر سنبلت
عمو کشم قراولت جوان گل عذار من
عباس خیز از جا امشب نه وقت خوابست
پاس حرم نگهدار دشمن پی نزاعست
ثلث شب است یاران بیرون روم من زار
گردم به دور خیمه اکنون در این شب تار

سکینه:
«ای مسلمانان امان از تشنگی»
تشنه‌ام یاران فغان از تشنگی
کو مسلمانی به فریادم رسد
بلکه او یک قطره آبم دهد

عباس:
می‌رسد صوت سکینه لفظ حال
گوئیا از تشنگی دارد سوال

سکینه:
ای عمو مردم بفریادم برس
تشنه کامان را تویی فریاد رس

عباس:
ای سکینه‌ای مرا نور دو عین
گریه کم کن ای گل باغ حسین
پهلوی عمو بخواب ای مه‌لقا
تا بخوانم ذکر خوابت حالیا
بلبل باغ حسینم لای لای
قمری نور دو عینم لای‌لای

سکینه:
خواب بر چشمم نمی‌آید عمو
«جرعه آبی کن برایم جستجو»

عباس:
«رو سر بالین زینب آب نوش»
آتش دل را دمی بنما خموش

سکینه:
می‌روم در نزد زینب حالیا
تا بنوشم آب از راه وفا
تشنه‌ام عمه به فریادم برس
عمه جان زینب به فریادم برس

زینب:
«کیستی بالین من این نیمه شب؟

سکینه:
من سکینه دختر میرعرب

زینب:
در کجا بودی سکینه دخترم

سکینه:
آب می‌خواهم ایاتاج سرم

زینب:
سکینه جان ز رویت شرمسارم
تو میدانی که من آبی ندارم
رو سر بالین عمو عمه‌جان
بلکه باشد آب ای روح روان

سکینه:
عمه‌ام آبی ندارد ای عمو
جرعه آبی کن برایم جستجو

عباس:
سکینه بلبل شیرین زبانم
مکن گریه مزن آتش به جانم
لبت از تشنگی تب‌خال بسته
دلت مثل دلم صد جا شکسته
چه سازم ای کریم حی سبحان
ندارم آب بهرش من ز احسان
رو سر بالین اکبر آب هست
آب بهر تشنه بی‌تاب هست

سکینه:
می‌روم بالین اکبر حالیا
تا دهد یک جرعه آبم از وفا

علی‌اکبر:
کیستی این نیمه شب بالین من

سکینه:
دیده بگشا ای گل نسرین من

سکینه:
علی‌اکبر بقربانت برادر
نمی‌پرسی چرا احوال خواهر

علی‌اکبر:
در کجا بودی سکینه خواهرم
آب خواهم ای علی‌اکبرم

علی‌اکبر:
سکینه جان ز رویت شرمسارم
تو میدانی که من آبی ندارم
منصب سقایی‌ات ای نور عین
به عمویت داده بابایت حسین

سکینه:
اکبرم آبی ندارد ای عمو
جرعه آبی کن برایم جستجو

عباس:
دختر بی‌صبر و تابم شد خموش
ای سکینه جان چرا رفتی ز هوش
خوب سقایی شدم در کربلا
خوب آب آورده‌ام بهر شما
یا شود فردا دو دست از من جدا
یا بیارم آب از بهر شما
رو سر بالین بابایت حسین
آب نوش ای قمری باغ حسین

سکینه:
پدر از تشنگی حالی ندارم
پریشان گشته بابا روزگارم
پدرجان فکر آبی بهر طفلان
به فریادم برس ای شاه خوبان

امام حسین:
یارب ببین حال من و دیده ترم
در گاهواره تشنه آبست اصغرم
هرچند تشنه‌اید و بد گرم آفتاب
ساکت شوید تا کنم این لحظه فکر آب
ای نور چشم احمد مختار اکبرم
پنهان بیاز جمله انصار در برم

علی‌اکبر:
لبیک ای امیر عرب سید بشر
جانم هزار مرتبه قربانت ای پدر
من سر بکف ستاده به خدمت چند بنده وار
امر مطاع چیست ایا شاه تاج‌دار

امام حسین:
ای نور دیده‌گان من این لحظه با شتاب
رو کن بسوی لشگر کفار ناصواب
بردار مشک خالی و روکن سوی فرات
از سوز تشنگی تو بده کودکان نجات

علی‌اکبر:
منت پذیرم ای شه اورنگ اقتدار
بندم کمر به امر تو ای باب تاجدار
سوی فرات می‌روم این خسرو زمان
تا مشک آب آورم از بهر کودکان
مستحفظین آب روید حال در کنار
ورنه تمام را بفرستم بسوی نار

ابن سعد:
کیستی ای جوان گل رخسار
به فرات آمدی برای چه کار
تو به ما دوستی و یا دشمن
نام خود را بیان نما بر من

علی‌اکبر:
وارث عرصه یلی ای سپه دغامنم
زاده مرتضی علی‌اکبر مه‌لقا منم
آمده‌ام در این مکان شور پسین کنم عیان
خصم تن مخالفان گوهر پربها منم
اکبر مه‌لقا منم
تیغ گرفته‌ام به کف تا ز عدو کنم تلف
تاز سپاه صف به صف برفکنم ز پا منم
شکل کفن قبای من خون گلو حنای من
عشرت من عزای من جمله شده فنا منم
اکبر مه‌لقا منم

ابن‌سعد:
اگر که آب بگیرد تمام کل جهان
نمی‌دهیم به شما غیر ناوک پیکان

علی‌اکبر:
اگر خسته جانی بگو یا علی
اگر ناتوانی بگو یا علی

ابن سعد:
ایا گروه بگیرید نقد جانش را
به مرگ او بنشانید یاورانش را

علی‌اکبر:
فرات ای فرات ای فرات ای فرات
سکینه بود منتظر از برات
کبوتر ز تو متصل می‌خورد
سکینه چرا خون دل می‌خورد
پر گشت مشک آب برم سوی خیمه‌ها
فرصت اگر دهند مرا قوم اشقیاء
الله‌اکبر از پی نصرت ادا کنم
عموی خود خبر از این ماجرا کنم
شد شام ظلمت از حبش و زنگ آشکار
بهر کشیک خیمه علم سازم استوار
به‌به عجب شبی‌ست شب آخرین وداع
فردا شود ز خون من این دشت لاله‌زار
باد صبا سلام مرا بر علی رسان و بگو
(بابا یا علی مهمان‌نواز باش)
فردا رسند خدمتت هفتاد و دو جان نثار
کو قاصدی که مژده به ام‌البنین دهد
کی پیر خسته دیده برآور ز انتظار
سی ساله نوجوان تو فردا شود شهید
سی سال شکر حق کن و سی ماه روزه‌دار
اصحاب مستعد به فدا گشتن هر یکی
یک خفته یک نشسته زنان جمله اشکبار
هیهات پس کجاست علی‌اکبر جوان
شبه رسول، عزیز حسین نیست آشکار

علی‌اکبر:
هنگام رستخیز بر این قوم کافر است
از جد نامی‌ام مدد الله‌اکبر است
الله‌اکبر
الله‌اکبر

عباس:
«تکبیر از کجا و صدا ز کدامین دلاور است
بی‌شک صدای نو خط ناکام اکبر است
او رفته در فرات گمانم برای آب»
باشد زبان حال ببندم به رخ نقاب
گردم سوار مرکب و بندم سر رهش
بینم چگونه هست دلیری و جراتش

ابن سعد:
مگذارید لشگر همین نوجوان
برد آب از بهر شاه جهان

عباس:
تو ای عباس یک دم ترک این آَشوب و دعوا کن
در اینجا لحظه‌ای رزم علی‌اکبر تماشا کن
علی‌اکبر علی را زنده کرده سر تو بالا کن
بمثل مار پیچیده نظر بر قلب اعدا کن
جان بقربانت علی ابن الحسین
ارث داری تو ز بابایت حسین
یک حمله می‌برم به علی‌اکبر جوان
از بهر امتحان به همان تازه پهلوان
اگر خسته جانی بگو یا علی
اگر ناتوانی بگو یا علی


علی‌اکبر:
ای سیاهی تو که باشی که گرفتی سر راهم
در این تیرگی شب به من دوست و یا
دشمنی، هر لحظه برآور تو صدا را،
ای سیاهی به گمانم که شبیخون بنمودی
به سرا پرده سلطان غریبان، یا که
جاسوسی از آن فرقه اشرار، مگر اندیشه
نداری تو ز عباس علمدار عمو جان رشیدم
که به یک حمله برآرد قوم دغا را

علی‌اکبر:
ای سیاهی از چه سخن بازنگویی، سر
راه از چه به من تنگ گرفتی، به خیالت
که مرا خوف بود از تو، ایا مرد عرب اگر
این دفعه نگویی تو جوابم، به همان
عزت بابم، که چنانت بزنم تیغ شرربار
به توفیق خدا را، الله‌اکبر

عباس:
قربانت علی جان امیدم علی‌جان

علی‌اکبر:
آی عمو جان غلط کردم ببخشا عمو جان


عباس:
عمویت عباس قربانت ای رعنا جوان
آمدم جانا سر راهت برای امتحان
تا ببینم جراتت را ای شبیه مصطفی
ارث داری تو ز جدت مرتضی

علی‌اکبر:
کی بود گمانم تو بگیری سر راهم
نشناختم عمو تو ببخشای گناهم

عباس:
علی‌اکبرم مرحبا مرحبا
ببر آب را زود در خیمه‌ها

علی‌اکبر:
بابا به فدایت بنمودم سر و جان را
بستان ز غلام خودت این آب روان را

امام حسین:
ای نور دیدگان من این لحظه با شتاب
از سوز تشنگی تو بده کودکان نجات

علی‌اکبر:
عزیزان آب نوشید آب نوشید
ز سوز تشنگی کمتر خروشید

ابن سعد:
فصل بهار است و گل دمیده به بستان
ساعتی ای ابن سعد باش تو خندان
گو به عزل خوان نوای نغمه برآرد
تا که فرحناک گردد این دل خندان

شمر:
می‌رسم از کوفه با سپاه فراوان
خدمت بن سعد با حکومت و فرمان
به چه زمینست این زمین معطر
به چه بساطی‌ست در میان بیابان
شمر از اینجا به احتیاط گذر کن
لرزه به جانت فتد ز صولت شیران
چشم گشاید ز خواب اگر علی‌اکبر
زخم خورد آهوی قلب جمله دلیران
غافلی عباس هست دست خداوند
دست خدا را کس نبسته بدوران
اخبر اخبر ای سپه کوفی و شامی همه آگاه
شوید ادخله بالکرببلا شمر جفاکار پی قتل حسین فی یوم‌العاشورا و یقتلونی فی اصحاب الحسین و بالخیام الحسین
طبل کوبید ای گروه دغا
تا شود این سعد دولت آگاه
عجب بساط شریفی‌ست بپاست در اینجا
حقیقتا نظر کبریاست در اینجا
تمام خلق منظم زهر طرف نگرم
یقین که فاطمه صاحب عزاست در اینجا
به حق شاه ولایت علی ولی‌الله
وجود جمع سلامت بدار انشاءالله
طبل کوبید ای سپاه دغا
تا شود این سعد دولت آگاه
با خبر لشگر شام و سپه کوفه رسانید خبر بر، پسر سعد
جفا گستر و بر حر دلاور، به همه کهتر و مهتر، چه سواره
چه پیاده همه لشگر، بدانند که شمر آمده در کرببلا مژده
شما را، نوازید شما طبل جفا را،
مژده ای باد صبا بر به خیام پسر فاطمه برگو
تو با زینب و کلثوم و رقیه و سکینه و دگر
مفخر عباد، همان سید سجاد، خبردار که شمر
آمده در کرببلا مژده شما را
بنوازید شما طبل جفا را،
همه آل علی عترت اطهار بدانند، که
سوغات بیاورده‌ام از بهر اسیری، غل و زنجیر
به همراه سپاهی که ز شداد بتر نسل شیاطین،
همه لامذهب و بی‌دین، ز پی قتل شه دین،
همه طرح و همه رنگ و همه نی بر سر چنگ و همه
غافل ز خدا و ز قیامت که ببرند سر میرعرب،
فخر عجم، سیدسادات جنان را،
بنوازید شما طبل گران را،
یارب این صحرا عجب صحرای غم‌افزاست این
کز ورودش جوی خون [جاری به] شما ماست این هر طرف از شش جهت از چهار ارکان بنگرم
کاندرون نازل بلا از عالم بالاست این
کی تواند جان برد از دست این کوفی حسین
گرچه واقف از وجودش خلقت بالاست این
هان روم در خدمت بن سعد گردد با خبر
شمر آمد کربلا یا فتنه و غوغاست این

ابن سعد:
منتظرم تا ز شام قاصدی آید
بلکه دهد جنگ را به صلح به پایان
بار خدایا رسان تو در برم ایندم
شمر دلیر شجاع خرم و خندان

شمر:
ای سر جمله سر و ران زاده سعدالسلام
جاه و جلال و عزتت باد همیشه برقرار
اجازه می‌دهی که من داخل بارگه شوم
مجلس عشرتت تمام باد زنای چنگ نی
امر نمای حاضرین دور شوند از برت
از تو سوال می‌کنم زود بده جواب من
دوستی تو با یزید صدق بود یا دروغ
خلعت و سیم و زر مگر یزید، دولت، بتو نداد
وعده نداد بصره را یکسره او بتو دهد
هیچ خلل بقول او دیده کسی بروزگار
با همه دوستی او پشت بقول او چرا
هیچ خلل بقول او دیده کسی در این جهان
بهر چه آمدی بگو با سپه اندر این زمین
چه دوستی چه دشمنی چه کرده‌ای بکربلا
ز آب بستن بر حسین یزید را چه فایده
بهر چه ابن سعد دون جنگ نکردی با حسین
حکم چه داده است بتو گوی بمن در این مکان

ابن سعد:
شمر مباش اینقدر ملول و خروشان
پند مرا گوش دار از دل و از جان
بهر چه خواهی کشی حسین علی را
تا بدهندت حکومت ری و جرجان

شمر:
(گوش کن ابن سعد این حکمیست از
عبداله یاد به تو ای ابن سعد
بمن خبر رسیده که با حسین ابن علی از در
سازش درآمدی و مسامحه کرده‌ای با رسیدن
این حکم یا از حسین بیعت می‌گیری یا وارد
جنگ می‌شوی مردان را گردن می‌زنی
و زنان را اسیر می‌نمایی پس از آنکه مردان
را گردن زدی دستور می‌دهدی اسبان را
نعل‌بندی کنند و بر بدن کشته‌گان
بتازند می‌دانم بدنی که روح ندارد تازاندن
اسب بر او اثر نمی‌بخشد اما چون دستور
و حکمیست صادر شده باید به معرض
اجرا درآید اگر چنین کردی سپهبد لشگری
وگرنه فرماندهی لشگر با شمر ابن ذالجوشن
ضبابی می‌باشد والسلام علیکم و رحمت‌اله
و برکاته عبیدالله زیاد فرماندار کوفه از طرف
امیرالمومنین یزیدابن معاویه

ابن سعد:
شمر شریر لعین ای رئیس شجاعان
ای که ز دست تو فتنه سر به گریبان
من به گمانم تو آمدی چو ز کوفه
بهر من آورده‌ای حکومت و فرمان
لیک تو بر عکس آنچه فکر نمودم
با ز طلب‌کاری از من ای سگ نادان

شمر:
من به خیالم به دشت ماریه جنگ است
بر پسر بوتراب حوصله تنگ است
میر سپه گرم عیش و بساط و باده و جام است
همدم منقل و می و پیمانه و بنگ است
نامه نویسم به نزد زاده مرجان
چون که سپهبد در این میانه دو رنگ است

ابن سعد:
این چه بیانست با امیر و سپهدار
دور بود این سخن ز جامع انسان
پای تهی کن تو از رکاب سمندت
خستگی راه را دور کن تو ز احسان
چایی و قلیان نما تو مصرف پس آندم
در بر من بازگو ز جنگ و ز میدان

شمر:
پسر سعد عجب از تو و از مردیت، ای ملجد، بی‌عار تبه‌کار، بجای ستم و ظلم و جفا، دوست شدی با پسر فاطمه، حیف صد حیف، از این منصب و احکام فراوان که یزید ابن معاویه برای تو فرستاده، بدان ای پسر سعد اگر این حکم و ایالات بدی از بیوه زنی، کار به اتمام رساندی، تو و این لشگر بی‌حد، به صف ماریه خاموش نشستی، در حقیقت تو خجالت نکشی، گر که یزید از تو بپرسد، چه جوابی تو مهیا کنی از بر خود ای میر سپهدار حال بنشین و ببین آتشی امروز فروزم که بسوزم ز تر و خشک و نباتات و حجابات و سماوات و دل شیر خدا و جگر فاطمه زهرا و همه جن و ملک را

ابن سعد:
ای شمر جفا جو مشکن حق نمک را
لایق نبود سکه قلب تو محک را
از بهر وجود پسر ساقی کوثر
بنموده خدا خلق همه جن و ملک را
از خون حسین صفحه دامن تو مکن تر
آشوب میند از سما تا به سمک را

شمر:
دیگر مزن ای میر سپه لاف منم را
برخیز و بکن خلعت و انعام و رقم را
ای مجمع مجلس همه بدهید گواهی
یک‌یک بنویسید قلم تا به قلم را
من یکه و تنها بروم در بر عباس
شاید که بدام افکنم آن شیر دژم را

ابن سعد:
بس کن ای شمر لعین نسل زنا یعنی چه
لب ببند ای سگ ملعون دغا یعنی چه
نه ز خلاق ترا شرم و نه خوفی ز خدا
هم چو نمرود تو در جنگ خدا یعنی چه
یابن سعد ابن سخن چون و چرا یعنی چه
دوستی با پسر شیر خدا یعنی چه
میخوری نان یزید و به حسین فخر کنی
ادعای تو در این فعل خطا یعنی چه
گر که عابد شده‌ای صومعه را پیش بگیر
اسب و اسباب و کله خود قبا یعنی چه
تا قیامت همه خلق بتو لعن کنند
به حسین ظلم و جفا کن تو وفا یعنی چه

شمر:
ایا سردار گویا غافلی

ابن سعد:
از که

شمر:
از حاکم فرمان

ابن سعد:
که باشد حاکم فرمان

شمر:
یزید آن شوم بی‌ایمان

ابن سعد:
چه حکمی کرده

شمر:
حکمی که از کف می‌برد ایمان

ابن سعد:
از برای چه

شمر:
زر و سیم فراوان

ابن سعد:
زر دنیا مخوا

شمر:
خواهم کنم نثار

ابن سعد:
چه نثارسازی

شمر:
سر و جان

ابن سعد:
مده از دست

شمر:
چاره ندارم

ابن سعد:
دردت

شمر:
درد شمر دردیست بی‌درمان

ابن سعد:
بگو با من چه سازی چه

شمر:
برم بر آسمان ناله طفلان

ابن سعد:
طفلان که باشند

شمر:
طفلان حسین

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
قتل نمایم

ابن سعد:
قتل که

شمر:
نوجوانان

ابن سعد:
کیانند

شمر:
عباس و علی‌اکبر

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
عروسی‌ها عزا سازم

ابن سعد:
از که

شمر:
از قاسم داماد

ابن سعد:
مکن

شمر:
کنم من حجله‌اش ویران

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
سر برم

ابن سعد:
از که

شمر:
از شاه مظلومان

ابن سعد:
از کجا

شمر:
از آنجایی که می‌بوسید

ابن سعد:
که بوسیدی

شمر:
پیمبر

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
بر سینه‌ها زنم چکمه

ابن سعد:
سینه که

شمر:
سلطان مظلومان

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
گیرم گریبان‌ها

ابن سعد:
از که

شمر:
از سید سجاد

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
بر زنجیر می‌بندم

ابن سعد:
چه کسی بندی تو بر زنجیر

شمر:
زن‌ها را همه یکسان

ابن سعد:
که باشند

شمر:
از آل طاها

ابن سعد:
نامشان

شمر:
سکینه

ابن سعد:
دیگر

شمر:
کلثوم

ابن سعد:
دیگر که

شمر:
زینب نالان

ابن سعد:
دیگر

شمر:
نو عروس

ابن سعد:
آن نو عروس از که باشد

شمر:
از قاسم داماد

ابن سعد:
چه می‌شود

شمر:
او هم شود ویلان

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
اسیران را برم پای پیاده

ابن سعد:
در کجا

شمر:
در شام

ابن سعد:
منزلشان

شمر:
در گوشه ویران

ابن سعد:
دیگر بیان کن

شمر:
بندم به روی طفلان

ابن سعد:
طعامشان

شمر:
از چشمه چشمان

ابن سعد:
غذایشان

شمر:
خون جگر

ابن سعد:
مده از بهر دنیا دین خود ظالم کنون از دست

شمر:
تو چرا دین خود ز کف دادی

ابن سعد:
نخواهم داد از کف بهر دنیا روضه رضوان

شمر:
ندارم چاره در دوران

شمر:
ابن سعد از دست تو آزرده گشته خاطرم
این چنین بشنیده‌ام از جمله خلق روزگار
می‌روی پنهان تو در نزد حسین ابن علی
چون غلامان می‌نمایی خدمتش را بنده‌وار
چاه‌ها کنده حسین و آب‌ها می‌نوشد او
خواهی او را بازگردانی سوی شهر و دیار
یا بکش تیغ و نما اقدام بر قتل حسین
یا امور جنگ را بر شمر بیدین واگذار

ابن سعد:
دشمن آن خاندان از فرقه گمراهی‌ام
نیست اصلا اندر این فرمایشات آگاهی‌ام
حالیا از من چه می‌خواهی تو ای ام‌الفساد
این تو و آن هم حسین آن سرور کل عباد

شمر:
عجائب فرصتی آمد اگر بختم شود یاور
شبیخون آورم اندر خیام شاه دین پرور
روم مانند شب‌گردان کنار خیمه عباس
بینم کیستند و چیستند از کهتر و مهتر
یقین در خواب باشد نیمه شب ماه بنی‌هاشم
چگونه روبرو گردم به آن میرغضنفر فر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
اگر از جانب چپ رو کنم آنجا بود جعفر
اگر از راست رو آرم یقین آنجا بود اکبر
گرفتم چاره اکبر نمودم با سپاه خود
چه سان جان می‌برم بیرون ز دست ثانی حیدر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
اگر عباس شد اندر غضب من چون کنم با او
نمایم استخاره تا شوم از خوب و بد مخبر
بسم‌اله و بالله
«ان المنافقین فی‌الدرک الاسفل من النار ولن تجد لهم نصیرا»
و «بشرالمنافقین بان لهم عذابا الیما»
این استخاره مایه قهر و خسارت است
این آیه‌ها تمام ز دوزخ بشارت است
گویا برای شمر میان جهنم سه چهار دستگاه عمارت است
بد آمد استخاره مژده‌ام سوی جهنم داد
به انگشت فال می‌گیرم که تا شاید شود بهتر
بخت خوابیده نه زیاد و نه کم
این دو انگشت من رسان به هم
حقیقت هر دو بد آمد نمی‌دانم چه باید کرد
به غیر از بد نمی‌بینم نه درد نیانه در آخر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
نشینم اندر این بیشه بینم رزم شیران را
نه رزم شیر تنها بلکه رزم شیر با اژدر
بود این خیمه از قاسم بود این خیمه از اکبر
بود این خیمه از فضل و دگر این خیمه از جعفر
پس کدامست خیمه عباس نام‌آور
گمانم آن قوی هیکل بود عباس روئین‌تن
که لرزند از نهیبش جمله گردان این لشگر
(چرا که من بجنگ نهروان دیدم)
بسی کشت و بسی افکند از گردان گرفتی سر
سپهداران و سرداران یکایک آمدند میدان
که ناگه حضرت عباس آمد آن یل
او یکتن آن همه لشگر
سپاه معاویه، وقتی ابوالفضل آمد، یکی از ترس شد مستی
یکی زد مقنعه بر سر
معاویه رئیس ما گریزان گشته بی‌لشگر
به هر جا رفت عزرائیل تا جان از عدو گیرد
بدید عباس پیشاپیش گرفته جان او از تن
اگر او اندر این میدان نبودی میشدی روزی
که بر یک ریسمان بندم حریم عترت ذوالمن
ابوالفضل افتخار قبیله ما عباس پسر رشید علی پسر
برومند ام‌البنین پسر خواهر ما ابوالفضل
کجایی ای بقد سرو به رخ ماه بنی‌هاشم علمدار سپاه کربلا
عباس نام‌آور
از چپ و راست ندانم که مرا خوانده به نام
حیرت افزود مرا صاحب آواز کدام
خیز عباس پر از فتنه ببین روی زمین
قد برافراز قیامت بنگر پشت خیام
می‌برد نام از این نام نجویم جز ننگ
ننگ می‌گوید از این ننگ نجویم جز نام
حسین جان عزیز فاطمه
ای که پیغام ز حق می‌رسدت در شب و روز
بتو پیوسته درود و به تو همواره سلام
شخصی از دور به نام و به نسب خوانده مرا
چیست فرمان همایون شه عرش مقام
اذن بخشا بمن ای شاه ملایک دربان
گر بود خصم کنم روز امیدش چون شام
ز حال دلم نیست آگه کسی
به شمشیر دارم حکایت بسی
دهد فرصتم کردگار جهان
کنم سرگذشت علی را بیان
ای سرافشان تیغ تیز آبدار ای ذوالفقار
یادگار دست دست کردگار ای ذوالفقار
تا به کی چون مار باش لای غار ای ذوالفقار
آی بیرون از غلاف اقتدار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
بعد قتل حیدر صفدر شه مالک رقاب
تا به کی پنهان شوی در ابر هم چون آفتاب
دانم البته عزاداری برای آن جناب
از شعاع برق خود جان عدو بنما کباب
تا بماند از من و تو یادگار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
باید از تو شام را چون قلعه بربر کنم
کوفه را ویران بفرق لشگر کافر کنم
بصره و بغداد موصل را پر از آذر کنم
تا شود نام حسینم انتشار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
که بودی صاحب آواز در این لیل ظلمانی
که این هنگام نی هنگام بیجا گفتن است امشب
اگر تو دوستی بر روی چشمانم بود جای‌ت
وگر تو دشمنی با تو نمایم کارزار امشب

شمر:
ای علمدار سوی لشگر ما خوش باشد
وی سپهدار سوی قوم دغا خوش باشد
بهر دیدار شما نیمه شب آمده شمر
گر دهی وقت ملاقات بما خوش باشد


عباس:
کیست گوید بمن از راه و خامشی باشد
کیست گردیده بمن راهنما خوش باشد
کیستی صاحب آواز در این نیمه شب
گر که خواهی شوی از تیغ دو تا خوش باشد

شمر:
شمرم و در حضور تو نیمه شبانه آمدم
از پی عرض مطلبی من به بهانه آمدم
روز نبود مصلحت تا برسم به خدمتت
حال به نزد حضرتت من ز میانه آمدم

عباس:
شمر برو به یک طرف می‌شکنم دهان تو
این سخنان دگر مگو حق ببرد زبان تو
فخر کنی به لشگرت خاک به فرق مادرت
خائف ایا لعین نیم از تو و از سپاه تو

شمر:
شاها به کف پات سر و جان دارم
کی با تو من عزم جنگ و جولان دارم
بر سروری سپاه و فرماندهی‌ات
بهر تو من از یزید فرمان دارم

عباس:
ای شمر بتن تا که سر و جان دارم
از بهر نثار ره جانان دارم
بدنام مکن نزد نکونامانم
من بهر حسین بتن سر و جان دارم

شمر:
از چه دور انداختی فرمان شاه شام را
ره رو عاقل بره باید ببیند چاه را
می‌نمایی فخر می‌گویی غلامم بر حسین
قصه یوسف شنیدی خصمی روئیل را
ای علی صولت مگر نشنیدی این تفصیل را
پشه چون پر شد ز پا اندازد آخر پیل را
یوسف از دست برادر در میان چه فتاد
گوئیا از یاد بردی قصه هابیل را
از برادر دور شو تا رنج گردد از تو دور
پا بنه در لشگر ما نه بسر اکلیل را

عباس:
رو سیه بر گو چه دانی رتبه هابیل را
بر حسین من دهی تو نسبت قابیل را
هیچ بر گوشت نخورده آیه ذبح، عظیم
یا مگر نشنیده‌ای ظالم تو این تفصیل (تفسیر) را
گشته نازل ای لعین این آیه بر شان حسین
گر نمی‌دانی نظر کن سوره تنزیل را
در صداق مادر وی کرده خالق از کرم
سلسبیل و کوثر و شط فرات و نیل را
من کجا و دوری از نور دو چشم فاطمه
کی توانی ره زدن در کعبه اسماعیل را

شمر:
من که در بزمت غلام و در حضورت جان نثارم
حلقه بر دوش ایستادم در حضور شهریارم
حکم دارم از عبید و هست فرمان از یزیدم
یا ابوفاضل تو منما پیش لشگر شرمسارم
من به مغروری رسیدم نیمه شب در خدمت تو
تا کشی دست از حسین سازی قرین افتخارم
جمله سرداران لشگر جان خود بگرفته بر کف
مژده خاک قدومت جان خود سازم نثارت
گر نمایم التماست از ره نیرنگ باشد
وان دگر از مادرت اندر دلم تشویش دارم
اسمی از شمر ابن ذالجوشن به گوش‌ت خورده شاها
گوش کن تا از برایت خصلت خود بر شمارم
تو گمان کردی که من بقالی از شهر دمشقم
یا که من از آن عرب‌های پلید موش‌خوارم
هفت صد و هفتاد شاگرد اندر مکتب من درس خوانده
مرشد شیطانم و استاد بر آن نابکارم
شمر یعنی منبع ظلم و جفا و فتنه‌جویی
یک صفت ار گرگ دارم بردرم از هم شکارم
گر روم سوی جهنم قاتل جان شمایم
خصم اولاد علی و فتنه اندر کربلایم
من نه آن شمرم شبیه شمرم ای حضار مجلس
از زمان کودکی اخلاص کیش هشت و چارم

عباس:
از آن طول کلامت روز کردی چون شب تارم
جواب هر سوالت نیست چاره لیک ناچارم
ستودی قدر خود را در بر عباس‌ای ظالم
زبان بر بند یک لحظه که تا من نیز بشمارم
تو اندر لشگر کفار یک سردار بی‌عاری
من اندر لشگر اسلام یک میر علمدارم
علم از حضرت عبدالمطلب بر سر دوشم
سپر در آسمان فخر خورشید گهربارم
نظر بنما چه بنوش

/ 5 نظر / 2614 بازدید
سلمان رضائی فر

سلام .ممنون از لطف جنابعالی

شبیه خوان جوان

تشکر میکنم از تو شبی خوان که باشی همره آن شاه شاهان بود دست علی پشت وپناهت نباشی رو سیه در پیش آنان (سلام وسپاس) این شعر فی البداهه بود از ما بپذیرید اجرتون با امام حسین پیشنهاد :سعی کنید تمام نسخ تعزیه ها را به همراه تصویر و شعر و سبک اجرا ،در وبلاگتون قرار بدید تا علاقه مندان استفاده کنند

محمد

با عرض سلام خدمت شما: وبلاگ شهدای محله نکوآباد با همت خادمین شهدای نکوآباد چند ماهی است که راه اندازی شده است و دست اجراست.... شهدا از شما دعوت کرده اند که به این وبلاگ بیایید و از سرگذشت و زندگی نامه شان باخبر شوید و وصیتشان را خوانده و عمل کنید.... در ضمن ما از شما تقاضامندیم که برای معرفی و بازدید بیشتر از وبلاگ شهدای نکوآباد وبلاگ ما را لینک کرده و به ما اطلاع دهید که ما هم وبلاگ شما را لینک کنیم.... درصورت همکاری لوگو ما را در وبلاگ خود قرار دهید.... اجرتان با سالار شهدا............

محمدکریم قدسی

بنام خدا باعرض سلام وخسته نباشی درسال اقتصاد وفرهنگ که ازطرف رهبرعزیزمان نامگزاری شده قصدداریم باتمام هیات مذهبی ایران اسلامی ارتباط برقرار کنیم برادرگرامی اگرمایلید مرابااسم_(گروه تعزیه خوانی عاشقان ثارالله زرقان http://taziyezarghan.blogfa.com/ لینک بفرماییدمن قبلا شمارا لینک کرده ام باشکر اجرتان باخدای بزرگ من الله التوفیق.

ابوفاضل جعفری

سلام.اجرت با باب الحوائج .من واقعا ازت تشکر میکنم و خیلی خووووووووب بود.مرسی